منوچهر خان حكيم
311
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
حضرت آدم شدند . چون به كنار اردوى جهان شاه رسيدند ، خود را در ميان ايشان انداختند ؛ چرا كه از طرف ديگر راه نبود و چون هردو به شقّ مردم هند بودند ، كسى ايشان را نمىشناخت . چنين مىرفتند تا آنكه از اردوى جهان شاه گذشتند . چون به تربت حضرت آدم رسيدند ، خسرو هفت كشور پياده شد و عنان اسب را به دست نسيم داده قدم به درون صحن آن بقعهء فيّاض نهاده ، دست در جيب احسان كرده مشت زرى بيرون آورده در دامن متولّى ريخت و به ادب آستانه را بوسيده داخل تربت حضرت آدم شد و نماز كرده ، حاجت طلبيد . بعد از آن در زير پاى حضرت آدم روى خود را بر زمين ماليد و گفت : اى شهريار عالم ! از لطف تو آن است كه مرا بر پادشاهان غير دين و مذهب غالب سازى و دشمنان دين را ذليل من گردانى ، على الخصوص پادشاهان هندوستان را كه مىخواهم زودتر به جانب ملك مغرب زمين بروم و آن خدمتى كه بر آن بنده رجوع شده بود به تقدير حضرت آفريدگار عالم به تقديم رسانم ، كه در اثناى دعا و عرض حاجات ، او را سنهاى دست داد . در عالم سنه ديد كه شهريارى با قدّ بلند از جوف آن صندوق بيرون آمده با اسكندر تواضع نمود و بعد از آن دست او را گرفته ، چيزى در كف دست او نهاد و مشتش را بر هم گذاشت و گفت : اى بلند اقبال ! معنى اين درّ ناب آن است كه اين اشارهاى است كه خداى - عزّ و جلّ - دنيا را چون گويى در خم چوگان تو درآورده است . اسكندر از آن مژده به غايت شاد و خرّم شد و گفت : ( 202 ) اى عالى مقدار ! تو كيستى كه اين بندهء كمترين را چنين مژدهء دلخواه مىدهى ؟ او گفت كه : من پدر عالميان حضرت آدمم . اسكندر سر بر پاى وى نهاد و گفت : اى پدر بزرگوار ! چند سالار من با فرزندم از دستم بدر رفتهاند ، كه ايشان ستون دولت من بودهاند . آن حضرت گفت كه : هيچ دغدغه به خاطر خود مرسان كه شرّ اين ديو از سر تو در اين زودى دفع خواهد شد و آن سالاران نيز به تو خواهند رسيد ؛ امّا بدان و آگاه باش كه هيچ حربه بر بدن غياثان كار نمىكند ، به غيراز آن شمشيرى كه از صلصال خان گرفته بودى .